تبليغاتX
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است ... اما یاد گرفتم با سکوت فریاد بزنم ... فریادم را به درون می کشم تا دیگران را نیازارم سکوت مهتاب
سکوت مهتاب
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385
فقط صداست که می ماند

 

  " امشب دعا خواهم کرد و آن قدر از خدا موفقيت تو را در اين امر خواستار مي شوم که خدا دلش به حال من بسوزد و بيشتر از اين در انتظارم باقي نگذارد تو هم دعا کن به خدا خيلي خوب است "

  " پرويز محبوبم ...من اين نامه را در حالي که يک دنيا غم و رنج به روحم فشار مي آورد براي تو مي نويسم من از ديروز تا به حال اشک ريخته ام چاره اي هم غير از گريه کردن ندارم "

  "پرويز ... اين حرف مرا آتش زد و مي خواستم فرياد بکشم اما فقط گريه کردم مي دانم که خيلي بدبختم ببين چه حرف عجيبي به من مي زنند به من مي گويند که تو رافراموش کنم اين براي من غير مقدور است من تو را با يک دنيا اميد و آرزو دوست دارم من فقط براي اين زنده ام که با تو زندگي کنم تو براي من به منزله ي جان عزيز شده اي من تو را از صميم قلب دوست دارم . پس حق دارم  گريه کنم ."

  " من بدون تو حتي يک لحظه هم نمي توانم زندگي کنم من تو را حالا بيش از هميشه دوست دارم و احساس مي کنم که به جز تو هيچ کس ديگر را نمي توانم دوست داشته باشم ."

  "پرويزم ... من تو را با يک دنيا اميد دوست دارم و فقط خوشبختي ات را از خدا مي خواهم و شنيدن اين مطالب مرا رنج مي دهد من از ديروز تا به حال فقط اشک ريخته ام يک حالت عجيبي دارم به قول پوران حس فدکاري در من بيدار شده و حاضرم همه نوع مشقت رادر راه رسيدن به مقصودم و به وشبختي که در کنار تو تأمين مي شود تحمل کنم "

  "با من قدري صميمي تر باش اگر تو در نامه هايت با من به راستي و از ته قلب صحبت کني هزار بار بيشتر دوستت خواهم داشت . "


  "پرويز عزيزم پس چرا عکست را برايم نفرستادي اين دفعه حتما بفرست من هم عکس مي اندازم هفته ي اينده برايت مي فرستم نمي داني چه قدر دلم برايت تنگ شده چه قدر دلم مي خواهد تو را ببينم  کاش يکي دو روز پيش من مي آمدي "

  " پرويز ... اما تو خيلي کمتر از من در اين باره فکر مي کني و يقين دارم آن قدر که من تو را دوست دارم تو مرا دوست نداري "

 " تو مي تواني مرا دوست داشته باشي ،ولي نمي خواهي ، چرا ؟ ... نمي دانم چرا ...... اگر مي خواستي مي آمدي . من آنچه را که مي خواستم براي تو نوشتم و حال تو را واگذار به عشقي مي کنم که نسبت به من ابراز مي داري . تا اين عشق چه حد و تا چه اندازه در وجود تو نفوذ کرده باشد ... آن را هم نمي دانم  . "

  "پرويزم دلم مي خواهد هميشه به من بگويي فروغم يا فروغ من چون اين کلمه به من قوت قلب و اطمينان مي دهد و من در هر بار که آن را بشنوم به ياد مي آورم که مال تو هستم مال تو که اين قدر دوستت دارم ."      

  (بقیه در ادامه مطلب)

                                                                        *      *       *

       همونطور که فهمیدین اینا نامه های فروغ فرخ زاد هستش به پرویز شاپور 
     نمي دونم ،شما هم همون حسي که من بعد از خوندن اين نامه ها پيدا مي کنمو دارين يا نه ؟
يه حس متفاوت ،يه حس صداقت ، حس صفا ، حس پاکي ، حس صميميت، يه حس عجيب ، يه حس غريب ...
حسي که اين روزا کمتر نامه اي اونو به آدم انتقال ميده . نمي دونم چرا .
اين نامه  هاحدودا مال 55 سال پيشن ، جالبه ، خيلي از اين حرفا ، هنوزم بعداز گذشت اينهمه مدت بازم استفاده ميشن و اونم دقيقا با همون کلمات ، دقيقا با همون جملات .
خوبه که اينبار گذشت زمان ، به فراموش کردن نينجاميده . حداقل در اين مورد .و اين يعني قدرت عشق اما اين عشق بعضي وقتا قدرت نفوذشو از دس ميده .نمي دونم چرا.
نامه هاي اين دوره زمونه بيشتر شبيه يه شرح حالـن تا يه نامه ، اونـــم اگه نخوايم بگيم خالي از احساسن .
و باز نمي دونم چرا .

شايد ايراد از کامپيوتر باشه که دايم داره حرفامونو send to all مي کنه . شايد از دست فتو کپي سر کوچه مون باشه که نامه هامونو تکثير مي کنه.
شايدم حراجي ها بد عادتمون کردن ...
و من هنوز نفهميدم ... چرا ؟

 
  يه آرزو : کاش همه مون يه بار ، فقط يه بار اين نامه هارو بخونيم . مطمين باشين خيلي از رفتارامون فرق می کنه.

                           ۲۴ بهمن چهلمین سال درگذشت فروغ فرخزاد

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:18 توسط : * (¯`·.غریبه .·´¯) *
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385
دلم از مهر تو آکنده هنوز

 

 

   دستهايم برايت شعر مي نويسند
   اما تو هرگز نخواهي خواند
   آتش عشق در چشمانم غوطه مي زند
   ولي تو هرگز نخواهي ديد
   نه  تو هرگز مرا نخواهي فهميد
   و من با اين همه اندوه از کنارت خواهم گذشت
   وباز تو درک نخواهي کرد

                                                  *     *     *

   گفتي محبت کن برو
                            گفتم خدا حافظ ولي ...


                                                        رفتم که باورت بشه 
                                                                                دارم محبت مي کنم 
                


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:5 توسط : * (¯`·.غریبه .·´¯) *

RSS