وقتي در شب راه ميرفتم
و در جستجوي پناهگاه گرمي بودم
از کنارم گذشت
گقتم:
" هي نگاه کن ! روي مژه هايت دانه هاي برف ريخته است..."
و او گفت:
" اين برف نيست پرهاي بالشي است که خدا در آسمان تکانده است..."
و سپس لبهاي خندانش را گشود تا برفي را فوت کند
و ما هر دو خنديديم بعد به چشمانش نگاه کردم
و ديدم که چشمانش گرمترين پناهگاه جهان است ...
* * *
نجوايي از سوي تو
نگاهي کوتاه از تو
لبخندي بر لبان زيبايت
و من خود را غرق در عشق مي يابم
نامت را صدا مي زنم
خانه ام غرق عطر مي شود
ياس ها هم به نامت حسودي مي کنند
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:20 توسط : * (¯`·.غریبه .·´¯) *

